ماه پسر بچه ای که دوست داشت مرد شود
سنگ برداشت و بازی کرد
سنگ برداشت و به پنجره زد
سنگ برداشت و سر شکست
سنگ برداشت و کار کرد
ماه مردی که سنگ شد
مرا بفروشند!
تورا بخرند!
نارنجی می تواند قرمز رنگ پریده ای باشد
بعد از اینکه از ما می پرسند چه نسبتی با هم داریم؟
الف تو را از من که بکشند بیرون،
نارنجی چه می تواند باشد؟
جز رنگ میوه ای که دهان نسبت را گس می کند!
/فیروزه محمدزاده
و این یعنی: زیبایی برف ها را از خجالت آب کرده،
سیب ها را از خجالت سرخ!
زیبایی، مرگ را با دست پس می زند
و زندگی را با پا پیش
زیبایی، تنها دستی که بالایش دستی نیست./
/ فیروزه محمدزاده
کنارم می آیی
صدایم را گوش می کنی
لذت که بردی سنگی به سمتم پرتاب می کنی.
فیروزه محمدزاده /مجموعه شعر نوک زبان
گفتی : در قلبت آفتابی نشوم
قبول ... !
اما سایه به سایه دوستت دارم .
فیروزه محمدزاده
از مجموعه شعر نوک زبان
با به دنیا آمدن من
مردی را جراحی می کردند
که گلوله خورده بود
بیمارستانی که به دنیا آمدم
همه نوع قرص داشت
دهان مادرم هم قرص بود
حتی دهان دکتر !
مردی که گلوله خورده بود می گفت :
گاهی سکوت به خاطر قرص های زیرزبانی است
توخون آلود به دنیا می آیی
من خون آلود می میرم
وقرص ها
هر جا که باشند
به رفتار خود ادامه می دهند.
نماشگاه کتاب سال 1394 غرفه انتشارات بوتیمار
شعری از این کتاب را می خوانیم
داشتم از لبخند شما به دنیا می آمدم
با لبهایی که مال خودم نبودند
و مدام می گفتند
لبخند بزنید
شما مقابل دوربین مخفی هستید
خانواده ام این موضوع را پنهان کرده اند
که چشمهایم دور را خوب نمی بینند
اما تجربه ثابت کرده است
کسی که از دور دست تکان می دهد
می تواند برف پاک کن ماشینی باشد
بعد از یک تصادف عمدی
حالا هر چقدر کنار جاده بایستم
و برای کمک به آسیب دیدگان
به سمت کسانی که با سرعت از کنارم رد می شوند
دست تکان بدهم
آنها فقط لبخند خواهند زد
انگار مقابل دوربین مخفی هستند .
من تمام نشانه های حیات را دارم
اما قلبم مثل حوض کوچکی که
ماهی اش را گربه برده است
ایستاده .
آزادی در جمله هایی که واژه زندگی دارند
یک صفت است
اما من موصوف زندانی دلسردی هستم
که هر روز کلمه مرگ را ریخت و پاش می کند
تا به زندگی دلگرم شود
مرگ
موجود زنده ای که می خورد
هضم می کند و دفع می کند
آنقدر سر یک سفره برای هم لقمه گرفته ایم
که هم او سیر شده است هم من
موجود زنده ی سومی لقمه های مارا می شمرد