ماه پسر بچه ای  که دوست داشت مرد شود
سنگ برداشت و بازی کرد
سنگ برداشت و به پنجره زد
سنگ برداشت و سر شکست
سنگ برداشت و کار کرد
ماه مردی که سنگ شد

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶ |
 

از میوه ها دوست دارم
خرما صدایم بزنند...
از میوه ها دوست داری آلو صدایت بزنند؟
با هم بشویم خرمالو!

مرا بفروشند!
تورا بخرند!

نارنجی می تواند قرمز رنگ پریده ای باشد
بعد از اینکه از ما می پرسند چه نسبتی با هم داریم؟

الف تو را از من که بکشند بیرون،
نارنجی چه می تواند باشد؟
جز رنگ میوه ای که دهان نسبت را گس می کند!

/فیروزه محمدزاده

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵ |
 
صدای رود می آید...

و این یعنی: زیبایی برف ها را از خجالت آب کرده،

سیب ها را از خجالت سرخ!

زیبایی، مرگ را با دست پس می زند

و زندگی را با پا پیش

زیبایی، تنها دستی که بالایش دستی نیست./

/ فیروزه محمدزاده

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۵ |
 
با دریا چه فرقی دارم؟ 

 

کنارم می آیی 

 

صدایم را گوش می کنی 

 

لذت که بردی سنگی به سمتم پرتاب می کنی. 

 

 

 

فیروزه محمدزاده /مجموعه شعر نوک زبان 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۵ |
 
 

گفتی :  در قلبت آفتابی نشوم

قبول ... !

اما سایه به سایه دوستت دارم .

فیروزه محمدزاده

از مجموعه شعر نوک زبان

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۴ |
 

با به دنیا آمدن من

مردی را جراحی می کردند

که گلوله خورده بود

بیمارستانی که  به دنیا آمدم

همه نوع قرص داشت

دهان مادرم هم قرص بود

حتی دهان دکتر !

مردی که گلوله خورده بود می گفت :

گاهی سکوت به خاطر قرص های زیرزبانی است

توخون آلود به دنیا می آیی

من خون آلود می میرم

وقرص ها

هر جا که باشند

به رفتار خود ادامه می دهند.

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴ |
 
مجموعه شعر " نوک زبان " از فیروزه محمدزاده

نماشگاه کتاب سال 1394 غرفه انتشارات بوتیمار

شعری از این کتاب را می خوانیم

 

داشتم از لبخند شما به دنیا می آمدم

 با لبهایی که مال خودم نبودند

و مدام می گفتند

لبخند بزنید

شما  مقابل دوربین مخفی هستید

خانواده ام این موضوع را  پنهان کرده اند

که چشمهایم دور را خوب نمی بینند

اما تجربه  ثابت کرده است

کسی که از دور دست تکان می دهد

می تواند برف پاک کن ماشینی باشد

بعد از یک تصادف عمدی

حالا هر چقدر کنار جاده بایستم

و برای کمک به آسیب دیدگان

به سمت کسانی که با سرعت از کنارم رد می شوند

دست تکان بدهم

آنها فقط لبخند خواهند زد

انگار مقابل دوربین مخفی هستند .

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در جمعه ۷ فروردین ۱۳۹۴ |
 
 

 

من تمام نشانه های حیات را دارم

اما قلبم مثل حوض کوچکی که

ماهی اش را گربه برده است

ایستاده .

 

 

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰ |
 

 

 

آزادی در جمله هایی که واژه زندگی دارند

یک صفت است

اما من موصوف زندانی دلسردی هستم

که هر روز کلمه مرگ را ریخت و پاش می کند

تا به زندگی دلگرم شود

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰ |
 
 

 

 

مرگ

موجود زنده ای که می خورد

هضم می کند و دفع می کند

آنقدر سر یک سفره برای هم لقمه گرفته ایم

که هم او سیر شده است هم من

 

موجود زنده ی سومی لقمه های مارا می شمرد

 

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ |
 
مطالب قدیمی‌تر