فرودگاه
کیفم را بگردید چه فایده
ته جیبم آهنی پنهان است که مدام شنیده ایست !
ولم کنید!
اصلا با بوته ی تمشک می خوابم و از رو نمی روم
چرا همیشه زنی را نشانه می گیرید
که دل از دیوار می کند . قلبی به پیراهنش سنجاق می کند؟
در چمدانم چیزی نیست
جز گیسوانی که گناهی نکرده اند
ولم کنید!
خواب دیده ام این دل را ازخدا بلند کرده ام که به فردا نمی رسم
خواب دیده ام آنجا که می روم
کفشهایم به جمعه می چسبد
نکند تمام زمین خدا سرطان خون دارد
قاصدکی را فال می گیرم و رها می کنم به ماه…
برگرد جمعه روزهای بچگی
برگرد باهمان پسرک
که بادبادک روییده بود ازدستش
ومن با تمام ده انگشتی که بلد بودم عاشقش شدم
چرا همیشه زنی رانشانه می گیرید
که قلبی به پیراهنش سنجاق کرده است؟
اینجا همیشه پرواز معطل است
درتیر وکمان کوچه های جنگ
یا دامن گلدار طناب رخت
به هر حال شب پره ها پیر می شوند
دست کم عکس کودکیم را پس بدهید
غریب تر از بادبادکی که در گنجه ماند
مهر می خورم و دلم برای خانه تنگ می شود
آنتن آسمان را نشانه می رود اما
بر بند رخت پیراهنم خدا را بغل گرفته است
/ گراناز موسوی