سال نو مبارک

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹ |
 
 

 

 

همیشه اینطور است ؟

بلیط فقط مسافر را تجربه کند

پول خرد راننده تاکسی را

و زن

رفت و آمد خسته مردی که فقط واژه نان را

 

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹ |
 

 

 

 

هر فعلی که صرف می شود

لزومن فعل نیست

می تواند فاعل مجهولی باشد

که روی صندلی نشسته است

و از زندگی لبخندی مرده را تقلب می کند

می تواند ضمیر غائبی باشد

با مصدر چرخیدن

 

صندلی می چرخد

فاعل جمله مجهول حاضر غائب نمی شود

و در تخته سیاه

مساله های پیچیده ای رخ می دهند

 

آنکه روی صندلی فکر می کند

فعل ترکیبی به درد نخوری ست

که با اعتراف

از انسانی استمراری سر باز می زند

انسانی که از کوچکی بزرگ می شود

 

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹ |
 
 

 

پیاده رو پاهای نرفته اش را

دراز می کشد در من

خدا مشت آخر را به در می کوبد

 خوابهای سرخ می بینم

این بالش پر از کبوتر است که

این بار می خواهد به ترکستان برسد

کج نمی شود پیاده رو از قدم های سرباز گرسنه

هیچ آشپزخانه ای به این خیابان پنجره ندارد

و هیچ بویی سگ را

 نمی کشد سراغ قلم های شعری شده ام

این بار می خواهد پیاده شود

سر بزند به خوابهای سرخم

 

بیدار می شوم

تمام پیاده رو را دراز می کشم

سراغ پنجره هایی که بو می دهند

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ |
 

 

 

چیزی نداشت ...

جز پوستی گندمی

که گرسنگی اش را می آزرد

و درون ویرانی 

که با آجرهای شکسته اش

آلونکی ساخته بود

تا از سرما و گرما حفظش کند

 

داشت  قدم هایش را زنده به گور می کرد

تا خیابان آسفالت بشود

تا لقمه حلالی به ماه تعارف کند

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ |
 
 

 

رقصید ...

غم را شاد باش گرفت

شادی را در جیب پیراهنش

به دستفروشی که

لباس مرده می خرید

فروخت

 

   گزارشی ازمراسم سالمرگ احمد شاملو

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۹ |
 
 

و ما هم چنان دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را... شاملو

-----------------

 

 

ما روز هایمان را در جمعه جا گذاشتیم

 

شعر هایمان را

 

و شاملو را

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹ |
 
من اینجایی ام. چراغم در این خانه می سوزد /  شاملو

 

 

پیشانی ام را

ورق می زنم

 

 آزادی

غلط املایی بود

که از من گرفتند  

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹ |
 
 

 

جنازه را

 از دهان سگ بگیر !

استخوانهایی که به عشق وفا نکرده اند

دهان مرگ را هم تلخ می کنند  .

 

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ |
 
 

هر چقدر هم حرامم باشی

من دیواری برای بوسیدن لبهایت دارم

که از احساسم فروریخته است

در تاریکی

صدایت را نشناختم

رسیده بودم

به سرزمینی که با نام کوچکم صدایش می زدم

کسی  آنجا نبود که  نشانی های خدا را بدهم

سر پناهی به من بدهند

تو را صدا می زدم

از لابه لای سایه های نا امید

دیدم که گوشهایت را گرفته ای

صدای فرو ریختن دیوارم را نشنوی

در گوشم گفتی : همیشه مرگ پشت سر همسایه در کمین است

ترسیدم

بوسه هایم را سفت گرفتم

 

 

نوشته شده توسط فیروزه محمدزاده در دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ |
 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر