همیشه اینطور است ؟
بلیط فقط مسافر را تجربه کند
پول خرد راننده تاکسی را
و زن
رفت و آمد خسته مردی که فقط واژه نان را
هر فعلی که صرف می شود
لزومن فعل نیست
می تواند فاعل مجهولی باشد
که روی صندلی نشسته است
و از زندگی لبخندی مرده را تقلب می کند
می تواند ضمیر غائبی باشد
با مصدر چرخیدن
صندلی می چرخد
فاعل جمله مجهول حاضر غائب نمی شود
و در تخته سیاه
مساله های پیچیده ای رخ می دهند
آنکه روی صندلی فکر می کند
فعل ترکیبی به درد نخوری ست
که با اعتراف
از انسانی استمراری سر باز می زند
انسانی که از کوچکی بزرگ می شود
پیاده رو پاهای نرفته اش را
دراز می کشد در من
خدا مشت آخر را به در می کوبد
خوابهای سرخ می بینم
این بالش پر از کبوتر است که
این بار می خواهد به ترکستان برسد
کج نمی شود پیاده رو از قدم های سرباز گرسنه
هیچ آشپزخانه ای به این خیابان پنجره ندارد
و هیچ بویی سگ را
نمی کشد سراغ قلم های شعری شده ام
این بار می خواهد پیاده شود
سر بزند به خوابهای سرخم
بیدار می شوم
تمام پیاده رو را دراز می کشم
سراغ پنجره هایی که بو می دهند
چیزی نداشت ...
جز پوستی گندمی
که گرسنگی اش را می آزرد
و درون ویرانی
که با آجرهای شکسته اش
آلونکی ساخته بود
تا از سرما و گرما حفظش کند
داشت قدم هایش را زنده به گور می کرد
تا خیابان آسفالت بشود
تا لقمه حلالی به ماه تعارف کند
رقصید ...
غم را شاد باش گرفت
شادی را در جیب پیراهنش
به دستفروشی که
لباس مرده می خرید
فروخت
گزارشی ازمراسم سالمرگ احمد شاملو
و ما هم چنان دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را... / شاملو
-----------------
ما روز هایمان را در جمعه جا گذاشتیم
شعر هایمان را
و شاملو را
پیشانی ام را
ورق می زنم
آزادی
غلط املایی بود
که از من گرفتند
جنازه را
از دهان سگ بگیر !
استخوانهایی که به عشق وفا نکرده اند
دهان مرگ را هم تلخ می کنند .
هر چقدر هم حرامم باشی
من دیواری برای بوسیدن لبهایت دارم
که از احساسم فروریخته است
در تاریکی
صدایت را نشناختم
رسیده بودم
به سرزمینی که با نام کوچکم صدایش می زدم
کسی آنجا نبود که نشانی های خدا را بدهم
سر پناهی به من بدهند
تو را صدا می زدم
از لابه لای سایه های نا امید
دیدم که گوشهایت را گرفته ای
صدای فرو ریختن دیوارم را نشنوی
در گوشم گفتی : همیشه مرگ پشت سر همسایه در کمین است
ترسیدم
بوسه هایم را سفت گرفتم